ترنم بهارم

ترنم بهارم

فرشته كوچولوي خونه ما

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 6 دی 1393 ] [ 10:59 ] [ لیلا ] [ ]
ثبت نام ترنم در مدرسه جديد

بعد از اتمام سال تحصيلي تصميم گرفتم مدرسه ترنم رو عوض كنم .  متفکر به چند دليل : يكي اينكه مدير و معاون مدرسه برخلاف ادعاشون اصلا پيگير غيبت بچه‌ها نبودن و اگر بچه‌ها يك روز به مدرسه نمي‌رفتن اصلا براشون مهم نبود و با والدين تماس نمي‌گرفتن . عصبانی دومين دليل هم اين بود كه معلم سال دوم علي‌رغم اينكه بسيار خوب بود و من ازش راضي بودم اما اصلا كاري نمي‌كرد كه بچه‌ها مسئوليت پذير باشن. مثلا اگر يه روز ترنم يك قسمت از تكليفش رو انجام نمي‌داد ، بهش كه مي‌گفتم خوب الان انجام بده ، مي‌گفت مامان خانوممون كاري نداره . ديروز يكي از بچه‌ها مشق ننوشته بود اصلا چيزي بهش نگفت. خلاصه با اينكه ترنم فوق‌العاده  مقيد بود كه تكاليفش رو انجام بده ، ترسيدم با ادامه اين روند ديگه اهميتي به انجام كارهاي درسيش نده.غمناک و ديگه اينكه يكسري از مادرهاي دوستانش كه سال گذشته هم همكلاسش بودن ، ديگه داشتن شورشو درمياوردن . براي هر جشنواه و يا برنامه‌اي كه مدرسه داشت كلي خودشونو جلو مي‌اندختن و سطح توقع بچه‌ها رو بالا مي‌بردن .شاکی به عنوان نمونه يك روز كه طرح صبحانه سالم در مدرسه رو داشتن يكي از همين مادرهاي دلسوز و نمونه ، بلند شده بود و يك سيني بزرگ از انواع و اقسام آبميوه و آش و عدسي و ..... با كلي تزئين براي بچه‌اش برده بود و اين باعث شده بود كه هر چند وقت يك بار ، اين دختر نازنين و صبور ما بگه :"مامان چرا مامان ريحانه هر وقت تو مدرسه جشن باشه مياد ولي تو نمياي و براي من چيزاي قشنگ با تزئينات نمياري؟" خلاصه اينكه  از اين نمونه‌ها فراوان بود در طول سال تحصيلي.کچل

 وقتي چند نفر از اوليا از مدير مدرسه خواستن كه يك جلسه باحضور معلم و همه اوليا بزاره براي رفع اين مشكلات ، متاسفانه اصلا اهميتي نداد و يك هفته مونده به پايان سال تحصيلي بالاخره اين جلسه تشكيل شد كه ديگه خيلي دير شده بود. فقط اينو بگم كه در حدي امسال سطح نارضايتي والدين از اين كلاس بالا بود كه اكثر بچه‌ها به مدارس ديگه رفتن . و اين هم براي ما يك مشكل جديد بوجود آورده بود كه مدير خيلي خونسرد مي‌گفت نمي‌دونم امسال توي اين كلاس چه اتفاقي افتاده كه همشون مي‌خوان برن. و اصلا نمي‌خواست قبول كنه مشكل اصلي عدم پيگيري‌هاي خودش در حل مشكلات بود و اينكه در برگزاري يكسري از مراسم كلا خودش رو كنار كشيده بود و همه چيزو واگذار كرده بود به تعداد از والدين. عصبانی

به هر حال بالاخره پرونده درسي گل دختر نازنينم رو گرفتيم و به مدرسه جديد " مدرسه دانشور " انتقال داديم . اميدوارم كه اين مدرسه ديگه از اين مشكلات نداشته باشه ، هر چند طبق تحقيقاتي كه كردم در اين مدرسه از اين سري مشكلات ظاهرا وجود نداره.زیبا

ان شاا... كه همينطور باشه ...محبت



[موضوع : هفت تا هشت سالگي ]
[ شنبه 10 مرداد 1394 ] [ 7:59 ] [ لیلا ] [ ]
جشن روز معلم

جشن روز معلم امسال هم مثل پارسال خيلي مفصل و عالي برگزار شد. چند نفر از اوليا حسابي زحمت كشيده بودن و كيك ، آش رشته و كاچي درست كرده بودن . و براي معلم هم 4 عدد ربع سكه خريده بودن . البته هزينه‌ها قبلا از والدين جمع‌آوري شده بود. خلاصه اينكه به بچه‌ها كه خيلي خوش گذشت و حسابي كيف كردن .

يكسري از بچه‌ها لباس محلي پوشيده بودن و نمايش اجرا كردن. از طرح يكي از لباسها خيلي خوشم اومد و قرار شد براي جشن عروسي دايي ميلاد براي ترنم و سارينا و البته رها كوچولوي شيطون بدوزيم.

 

 

لباسي كه براي دوختن انتخاب كرديم همين مدل لباسه كه به  رنگ سبز آبي هستش.

 

ابراز محبت ترنم و سارينا نسبت به هم خنده

 

 

 

ترنم و سارينا به همراه معلم كلاس دومشون ، خانم شاهسواراني



[موضوع : هفت تا هشت سالگي ]
[ شنبه 27 تير 1394 ] [ 7:59 ] [ لیلا ] [ ]
اين چند وقت كه نبوديم...

سلام و ابراز شرمندگي از اينكه چند ماهي نبودم .خجالت

  اصلا حوصله آپ كردن نداشتم و دچار وب‌زدگي شده بودم . البته حوادث اين چند وقت اخير هم مزيد بر علت شده بود و ديگه واقعا دستم به نوشتن نمي‌رفت. غمگین

ايام عيدمون كه خيلي آروم گذشت و جايي نرفتيم. بعد از عيد هم كه با مدرسه و درس ترنم سرگرم بوديم. 25 و 26 ارديبهشت عروسي آجي منير و داداش علي بود ( دختر عمه و پسر عمه ترنم ) .

خييييليييييي خوش گذشت و از اونجايي كه هم فاميل عروس بوديم و هم فاميل داماد ، چند روزي رو سرمست و خوشحال از اين شادي‌ها سپري كرديم. ولي اين شاديها دوامي نداشت ، دقيقا سه روز بعد از عروسي شوهر عمه‌ي ترنم ( باباي مرضيه و ابوالفضل ) با موتور تصادف كرد . تصادف شديدي كه بعد از سه روزي كه توي كما بود ، روز جمعه 1 خرداد فوت شد. خيلي شوك بزرگي توي زندگي همه ما بود چون هم خيلي جوون بود و هم اينكه در عرض يك هفته اون عروسي و شادي تبديل شد به عزا.

روزهاي بسسسسيار سختي بود. روزهايي كه هر چي فكرشو مي‌كنم ، نمي‌دونم چطور مي‌شه تحمل كرد. گذشت اماااااا خييييييييييييليييييي سخت گذشت.

گاهي وقتها يكسري آدمها در اطراف ما هستن ، كه تا زمان بودنشون آدم نمي‌دونه چقدر نقش پررنگي در زندگي اطرافيانشون مي‌تونن داشته باشن. اما وقتي مي‌رن تازه اون وقت مي‌فهمي كه چه خلا بزرگي توي زندگي تو و اطرافيانت به وجود مياد. و اين فاجعه هم از اون سري اتفاقات زندگي ما بود.

خدا رحمتش كنه.

خلاصه اينكه تاثير اين اتفاق واقعا براي ما دردناك و جانسوز بود . فقط خدا به داد زن و بچه‌هاش برسه و بهشون صبر و تحمل بده. غمگین

 



[موضوع : هفت تا هشت سالگي ]
[ چهارشنبه 10 تير 1394 ] [ 10:38 ] [ لیلا ] [ ]
در فراق مادربزرگم...

هیایوی کودکی در خانه مادربزرگ، سفره های بزرگ و رنگین و گرد هم جمع شدن تمامی اعضای خانواده در خانه مادربزرگ، دست گل اب دادنها در خانه مادربزرگ، گیس گرو گذاشتن در برابر والدینمان باز هم بواسطه مادربزرگ...

 

دلتنگم ، دلتنگ دستهای نوازشگرش،نگاههای مهربان و همیشه نگرانش آغوش گرم و همیشه بازش...

می نویسم به یاد خنده هایش ، سادگیش ، عطوفت و مهربانیش ، لطافتش ، صداقتش و تمام خوبیهایی که از او تا ابد جاودان می ماند ؛

 

صبح جمعه 22 اسفند مادربزرگم براي هميشه رفت و همه‌ي ما عيد امسال جاي خالي پاكترين و باصفاترين مادربزرگ دنيا رو كنار سفره‌ي هفت سينمون بدجور خالي مي‌بينيم......



[موضوع : هفت تا هشت سالگي ]
[ يکشنبه 24 اسفند 1393 ] [ 8:59 ] [ لیلا ] [ ]
.........

يادتونه چند وقت پيش از بيماري يكي از همكارام به اسم بهاره براتون نوشته بودم . همون مادري كه اون موقع يه دختر يك ساله و نيمه به نام بيتا داشت..... " كمي دعا "

 

بيتاي سه ساله دو  روزه كه ديگه مامان نداره........

 

خيلي داغونم........



[موضوع : ]
[ شنبه 16 اسفند 1393 ] [ 8:58 ] [ لیلا ] [ ]
اسباب كشي

 

نایت اسکین

 

دختر نازنينم اين روزها سخت سرگرم درس و مشقه. از اونجايي كه معلمشون تقريبا يك ماهي رفته بود آلمان و معلم جايگزين داشتن ، از روزي كه معلمشون برگشته براي جبران روزهايي كه نبوده دارن درسها رو مرور مي‌كنن و سرگرم امتحانات هستن.

 

البته اينم بگم كه اين چند وقت چند جلسه دندون پزشكي هم رفتيم و متاسفانه چند تا از دندوناي ترنم رو پر كرديم. نمي‌دونم چرا اينقدر زود دندونهاش خراب ميشن، در صورتي كه هميشه مسواك مي‌ زنه و زياد هم اهل شيريني‌جات نيست. غمناک

 

آخر ديماه هم كه مامان جون و مادر جون رفتن كربلا و ترنم صاحب كلي سوغاتي‌هاي خوشگل شد. ( البته مامان ترنم هم همچنين چشمک )

 

و امااااااااااا خبر اصلي ،   اين روزها ما سخت مشغول جمع كردن وسايل خونه هستيم و داريم كم كم آماده مي‌شيم كه به خونه‌ي جديد بريم.جشن در حالي كه توي خونه شتر با بارش گم مي‌شه ، خندونک ترنم خيليييييييي خوشحاله و ذوق مي‌كنه .زیبا چون هم خونه بزرگتره ، هم براي اتاقش سرويس خواب و ميز تحرير سفارش داديم و از همه مهمتر با سارينا همسايه هستيم .

بزرگترين مزيت اين خونه محوطه‌اي هست كه جلوي آپارتمان وجود داره و جاي خوبيه براي بازي كردن بچه‌ها و چون نگهبان داره ديگه خيالم راحته و مي‌دونم ترنم خيلي راحت مي‌تونه با دوستاش توي محوطه بازي كنه بدون اينكه من نگرانش باشم. محبت

 

خلاصه اينكه سرمون شلوغه و اين دير به دير اومدنها رو ان‌شاا... به زودي جبران مي‌كنيم. بوس



[موضوع : هفت تا هشت سالگي ]
[ سه شنبه 7 بهمن 1393 ] [ 11:11 ] [ لیلا ] [ ]
سفر به مشهد

 

 

مي‌گن وقتي آقا خودش بطلبه ، يك دفعه مي‌بيني همچين زمينه براي رفتن به پابوسش برات فراهم مي‌شه كه خودت هم باورت نمي‌شه كه چطوري راهي شدي.محبت

 

سفر ما هم به مشهد دقيقا همين حالت بود ، بدون هيچ برنامه‌ريزي يكدفعه در يك تصميم ناگهاني راهي مشهد شديم. خيلي سريع همه چيز رو آماده كرديم و همراه مادر جون و بابا حاجي راهي مشهد شديم.آرام

 

شب اول توي تهران مونديم و روز بعد ، غروب به مشهد رسيديم. چون نزديك رحلت پيامبر و شهادت امام رضا  بود خيلي مشهد شلوغ بود و چند ساعتي زمان برد تا تونستيم هتل پيدا كنيم ،‌البته توي اين زمان كلي به ترنم خوش گذشت و حسابي نذري خورد از نون گرفته تا سوپ و.... .خوشمزه

 

اين چند روز به دليل شلوغي بيش از حد نمي‌شد جاي خاصي رفت . ما هم فقط به حرم مي‌رفتيم. و البته توي صحن حسابي توي اين حال و هواي عزاداريها فيض مي‌برديم. زیبا

 

ترنم خانم هم توي صف نماز مي‌ايستاد و با همه نماز مي‌خوند. محبت

 

كلي هم سر به سر مادر جون و باباحاجي مي‌زاشت. با تخته وايت‌بردي كه با خودش آورده بود مي‌خواست به مادر جون خوندن و نوشتن ياد بده. با ياد دادن هر حرفي به مادر جون سريع ازش امتحان مي‌گرفت و همش مي‌گفت شاگردم درستو بخوون.خنده به ازاي هر سوالي هم كه مادرجون درست جواب مي‌داد به عنوان جايزه بهش يه در نوشابه مي‌داد.خنده خلاصه تصميم جدي گرفته بود كه تو اين سفر مادر جونش باسواد بشه.قه قهه

 

شب يلداي امسال هم توي هتل برگزار كرديم. و به دليل كمبود امكانات مجبور شديم تنقلات رو با همون پلاستيكشون سر سفره‌ي يلدا بزاريم. خندونک

 

البته اينم بگم كه خانم معلم ترنم چند روزي به سفر آلمان رفته و براشون معلم جايگزين اومده و فعلا فقط دارن دوره مي‌كنن. بنابراين دغدغه‌اي هم بابت عقب موندن از درساش رو نداشتيم.

 

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 

محبتمحبتآقا امام رضا (ع) ممنون از دعوتت. به من كه خيلي چسبيد. واقعا به موقع بود.محبتمحبت

 

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 

 

 

 

 

 

ترنم كنار سفره هفت سينمحبت

 

اينم عكس پرنده‌هايي كه تو لابي هتل بودن و ترنم عاشقشون بودمحبت

 



[موضوع : هفت تا هشت سالگي , سفرنامه]
[ دوشنبه 8 دی 1393 ] [ 10:59 ] [ لیلا ] [ ]
عكس

 

ASDtags_Columbines_hello2.jpg

 

سلام دوستان گل. بوس همونطور كه گفته بودم. اومديم با يك پست پر از عكس. البته اين چند روز تعطيلات رو هم رفتيم مشهد كه توي پست بعدي عكسهاشو مي‌زارم.محبت

 

عكس روز عقد دايي ميلاد كه چند روز پيش از آتليه تحويل گرفتيم.

 

  بقيه عكسها در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب


[موضوع : هفت تا هشت سالگي ]
[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] [ 8:29 ] [ لیلا ] [ ]
روزهاي ما

 

Animation1toreadhallo.gif

 

سلام دوستاي گل دنياي مجازي،زیبا مي‌دونم كه خيلي وقته پست جديد نزاشتم. ممنون از بابت نظراتي كه تو اين مدت براي ما گذاشتين. واقعا شرمنده‌تون..... سکوت حقيقتش اين بود كه اين چند وقت اصلا حس و حال نوشتن نداشتم ، خندونک تنبل شده بودم و اينقدر ننوشتم كه ديگه نمي‌دونم بايد از چي و از كجا بگم.خجالت

اين چند وقت كه ترنم خانم مدرسه مي‌ره و روزها به صورت معمولي مي‌گذره. مثل هميشه درس و مشق و املا. الان كه ترنم كلاس دومه كلي حجم درسها بيشتر شده و خيلي وقت مي‌گيره. البته كوتاه بودن روزها هم مزيد بر علت شده و تا از سركار بيام و ناهار و بعد هم درس و مشق ، تا ميام به خودم بجنبم شب شده و كلي كارهاي عقب افتاده. مي‌دونم اينها همش بهانه است ولي واقعا بعضي روزها خيلي وقت كم ميارم. غمناک

هنوز فرصت نكردم كه عكسها رو به كامپيوتر منتقل كنم. قول مي‌دم در اولين فرصت بيام با يه پست پر از عكس. خندونک عكسهاي روز كودك و سياره شادي. عكسهاي يه روز تعطيل خيلي قشنگ و كوه‌پيمايي ترنم.عكسهاي جشنواره تخم مرغ و تزئينات تخم مرغ ما و از همه مهمتر عكسهاي سفر اصفهان كه اين چند روز تعطيلي به اونجا رفتيم و حسابي حال و هوامون عوض شد.

اينم بگم كه عاشورا و تاسوعاي امسال هم برخلاف سالهاي قبل ، پيش مادر جون و روستا نرفتيم و اراك خونه‌ي مامان جون بوديم . بابايي روز اول رفت ولي بازم دلش طاقت نيورد و برگشت پيش خودمون. ترنم هم همش با مامان جون به ديدن هيئت و گرفتن نذري بود. اينقدر بهش خوش گذشته بود كه مي‌گفت من ديگه محرم كه بشه فقط ميام خونه‌ي مامان جون.خندونک

فقط خواستم بگم هستيم و به زودي ميام با يه پست عكسي...محبتمحبت

 

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 

جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد.

اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.

اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت.

اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد.



[موضوع : هفت تا هشت سالگي ]
[ سه شنبه 25 آذر 1393 ] [ 7:55 ] [ لیلا ] [ ]
آغاز دومين فصل دانش آموزي

 

 

به شوق گشایش درهای دانایی، با گام های کودکی، راه مدرسه را طی كرده‌ام و بارها روز اول مهر را به یاد آورده ام. و 2 سال است كه اين بوي ماه مهر و شوق رسيدن پاييز را در قدمهاي تو مي‌دانم ، ترنم زيباي زندگي من.

 

محبت دومين فصل دانش‌آموزيت مبارك گلم. محبت

 

 

ترنم و يار هميشگي‌اش سارينا آرام

 

 

 

اسم معلم كلاس دوم دخترم خانم شاهسواراني هستش. كه يكي از بهترين‌هاي اين پايه توي شهرمونه. چشمک فقط يك نگراني دارم ، نگراني‌ام از تعداد بالاي بچه‌ها توي اين كلاسه در حال حاضر 29 نفر توي اين كلاس هستن و فقط 11 نفر در كلاس دوم خانم ميقاني ثبت نام كردن ترسو، البته ايشون هم يكي از پيشكسوتهاي اين پايه هست و مدير مدرسه پيشنهاد داد كه تعدادي از اوليا با رضايت خودشون بچه‌ها رو به كلاس خانم ميقاني ببرن . تا تعادل بين دو كلاس حفظ بشه. خواب آلود

حالا موندم چكار كنم متفکر..... از يه طرف هر چي تعدادبچه‌ها كمتر باشه معلم وقت بيشتري براي رسيدگي به اونها داره و از طرفي هم مي‌گم پارسال هم تعدادشون توي كلاس بالا بود ( 31 نفر بودن ) ولي معلمشون چون باتجربه و عالي بود ، خيلي خوب از پس كلاس براومد.متفکر

شما بوديد چكار مي‌كرديد؟؟؟؟؟ عايااااا؟؟؟؟شاکیشاکیشاکیشاکی

 

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 

 كاش ميشد بچگي را زنده كرد

كودكي شد ، كودكانه گريه كرد

شعر قهر قهرم تا قيامت را سرود

آن قيامت ، كه دمي بيشتر نبود

فاصله با كودكي با ما چه كرد

كاش ميشد بچگانه خنده كرد

كاش ميشد همچو آواز خوش يك دوره‌گرد

زندگي را بار ديگر دوره كرد

آغاز مهر بر شما مادرهاي امروز و بچه‌هاي ديروز مبارك.بوس

 



[موضوع : هفت تا هشت سالگي ]
[ سه شنبه 1 مهر 1393 ] [ 12:00 ] [ لیلا ] [ ]
جشن تولد 7 سالگي

 

 

 

تصویر متحرک زیباسازی وب  تولد 7 سالگيت مبارك گلم. تصویر متحرک زیباسازی وب

 

مراسم جشن تولد هفت سالگي دختر نازنينم امسال توي خونه و با حضور خانواده مامان جون‌ ، دايي ميلاد و خانم دايي ، خاله ندا و حضور افتخاري سارينا برگزار شد.

 

 

 

بابايي دور از چشم مامان و بقيه رفته بود و يه كادو براي ترنم خريده بود ، هر چي ازش مي‌پرسيديم چي خريدي ؟ جواب سربالا مي‌داد  تا اينكه موقع باز كردن كادوها بالاخره كادوي بابايي معلوم شد. و امااااااااااااااااااااااااا اگه گفتيد كادو چي بود؟؟؟؟؟ يه راهنمايي ........ تو عكس زير معلومه.خندونک

 

 

بلههههههههههه بابايي يه جفت گوشواره براي ترنم خريده بود و كلي دخترمون ذوق‌زده شد.جشنجشن

 

 

ابراز محبت رها به ترنم خنده

 

 

ممنون بابايي مهربون بابت سورپرايزت.محبتمحبت

 

اينم كادوهاي تولد

 

و امااااااااااااااااا بخش خوشمزه ماجرا خوشمزه

ژله خرده شيشه ، لازانيا ، ته چين ، سمبوسه و پيتزا لقمه‌اي.خوشمزه

 

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 

تشكر نوشت :

ممنون رضوان جون بابت تبريك قشنگي كه توي وب رادين برامون گذاشتي.محبتبوس

 

ممنون از محبتت مامان تاراي عزيز.

 

بوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوس

نصيحت نوشت : دستور پيتزا لقمه‌اي رو از روي وبلاگ آشپزي‌هاي مامانم برداشتم. فوق‌العاده است . حتما يكبار امتحانش كنيد. محبت



[موضوع : شش تا هفت سالگي]
[ دوشنبه 31 شهريور 1393 ] [ 13:51 ] [ لیلا ] [ ]
تولدت مبارك گل 7 ساله‌ي من

 

 

زيباترين هديه آسماني تولدت مبارك.

 

 

قشنگ ترین صدای زندگی ما تپش قلب توست

با شکوه ترین روز دنیا تولد توست براي ما

  نبض زندگيمون با صداي نفسهاي تو مي‌زنه 

فرشته‌ي ناز و دوست داشتني خونه‌ي ما تولد 7 سالگيت مبارك

 

مامان ياسمن و پارساي عزيز ممنون از پست زيبايي كه براي تولد ترنم و ساغي توي وبلاگتون گذاشتين. بوس

 

 

عكس گل دخترم در ليست متولدين امروز ني‌ني وبلاگ. محبت

 

 

 

متن پيامك تبريك نگار ( دخترعموي ترنم ) :

" سلام ترنم. خوبي ؟ تولدت مبارك . خيلي دوست دارم. "  محبتمحبتمحبت

 

متن پيامك آجي منير :

" اين پيام براي ترنم گودرزي ارسال شده است :

مهربانم !

يك جهان قاصدك ناز به راهت باشد

بوي گل ، نذر قشنگي نگاهت باشد

و خداوند شب و روز و تمام لحظات

با همه قدرت خود پشت و پناهت باش.

تولدت مبارك !"

 اينها رو برات به يادگار توي وبلاگت گذاشتم كه بدوني براي خيليها عزيزي و قدر اين دوست داشتنها رو بدوني نازنين من.بوسبوس

 



[موضوع : شش تا هفت سالگي]
[ يکشنبه 30 شهريور 1393 ] [ 11:40 ] [ لیلا ] [ ]
اردوي يك روزه

 

نایت اسکین

 

روز چهارشنبه 12 شهريور از طرف اداره به مناسبت روز دختر ( البته با يك هفته تاخير ) مادرها و دخترها رو به يك اردوي يك روزه بردن. اول خمين و بازديد از بيت رهبري و بعد هم محلات و سفره‌خانه سنتي و بازديد از گلخونه‌هاي معروفش.آرام

ترنم كه از چند روز قبل لحظه شماري مي‌كرد براي اين اردو و خوشحال بود از اينكه سارينا هم توي اين اردو همراهشه و مي‌تونن حسابي با هم بازي كنن.چشمک

فرشته كوچولوي خونه ما روزت مبارك .بغل

درسته كه با تاخير نوشتم ولي بهم حق بدين ، چون همون روز ، جشن عقد داداش ميثم ( پسر عمه ترنم ) بود و ما از چند روز قبلش و بعدش مهمون داشتيم . و فرصت نشد كه رسما توي وبلاگت بهت تبريك بگم.خجالت

 

ترنم و سارينا در سفره‌خانه سنتي

 

ترنم - سارينا - فاطمه

 

سارينا - ترنم - فاطمه

 

ترنم و سارينا در بيت امام ( خمين )

 

 

پارمين - سپينود - ترنم  - سارينا

 

ترنم ( روز جشن عقد ميثم )

 

پي نوشت : بالاخره پنجشنبه ، 13 شهريور تصميم نهايي گرفته شد و براي ترنم يك عدد تبلت خريديم.جشنجشن

معذرت نوشت : تاخيرهاي اين چند ماهه منو ببخش دختر نازنينم. سرم خيلي شلوغه و كمتر فرصت مي‌كنم به وب بيام. قول مي‌دم جبران كنم گلم.بوس



[موضوع : شش تا هفت سالگي]
[ شنبه 15 شهريور 1393 ] [ 12:24 ] [ لیلا ] [ ]
بالاخره ترنم بي‌دندون شد

 

نایت اسکین

 

آقا چند وقتي بود كه دو تا دندون جلويي ترنم لق شده بود و كلي اين دختر ما ذوق داشت كه بالاخره دندون منم ميفته.

حالا فقط دندونش به مويي وصل بود اما اجازه نمي‌داد كه با يه تكون اون دندون رو دربياريم.

تا اينكه پنجشنبه شب يعني 23 مرداد كه با بابايي رفته بود خونه مادر جون وقتي برگشت ديدم دندونش افتاده. 96917_tooth.gif بهش مي‌گم بالاخره دندونت افتاد حالا ببينمش اون مرواريد سفيدت رو. برگشته مي‌گه داشتم بستني مي‌خوردم دندونم رو هم خوردم الان تو دلمه. خلاصه از اون شب من همش اين شكلي‌ام.

به نظر شما دفعش مي‌كنه اون دندون رو ،‌ يعني الان دندون توي معده اين بچه‌اس هنوز؟؟؟

 

اينم از ژستي كه گرفته از بي‌دندونيش عكس بگيرم.



[موضوع : شش تا هفت سالگي]
[ يکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 9:10 ] [ لیلا ] [ ]
ترنم و رادين و شهربازي

 

نایت اسکین

 

20 مرداد ، روز دوشنبه با رادين و رضوان قرار گذاشتيم و بچه‌ها رو به شهربازي برديم. كلي براي خودشون بازي كردن و سوار وسايل مختلف شدن. شکلکـــْـ هایِ هلــن

 

موتور سواري كه عشق رادين بود و نمي‌دونم چند بار سوار شد . ( رانندگي تو خون اين بچه است به خدا.)

 

 

 

آخرش هم  ترنم رفت براي طراحي روي صورتش. كلي خوشگل شد جيگر مامان.

 

پي نوشت : به ما كه خيلي خوش گذشت رضوان جون. ممنون.



[موضوع : شش تا هفت سالگي]
[ يکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 9:2 ] [ لیلا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد